چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388 ساعت 11:48 AM

به دیدار آزادی خواهم رفت.. که من در کوری و بی خبری نتوانم بود وقتی که شیطان و شب به نام خدا و روشنی حکومت میکند.. سرودهای ناخوانده مرا وسوسه نمیکنند. 

بسی آمدند و خواندند و نماندند... 

بسی باشند  وبخوانند و به قول خودشان آزاد باشند. 

 ما رفتنی هستیم 

 

زندگی به قیمت مرگ - خود مرگ است.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 21 بهمن ماه سال 1388 ساعت 10:03 AM

یکی از دوستام که رفته بود مالزی میگفت اونجا بعضی از آدما شیطانو می پرستن! 

 

خیلی تعجب کردم و گفتم برای چی شیطانو می پرستن مگه شیطان چه کار کرده که سزاور پرستش باشه؟! 

 

گفت خوب اونا شیطانو می پرستن.. 

 

گفتم آخه خدا همه چیزو آفریده شیطان که نیافریده! 

 

گفت اونا میگن شیطان باعث شده... 

 

یه لحظه احساس کردم طبق اون قصه ای که میگن خوب شیطان باعث رانده شدن انسان شده و یه جورائی شیطان خدا رو انگولک کرده که این داستانها اتفاق بیافته..یعنی همین دنیا و آدما و این کره زمین و اینا.. ولی من همیشه فکر میکنم خوب خدا خودش شیطانو آفریده و خودش بازم به اون قدرت داده و خودش خواسته که بدی هم باشه یا هر چی اسمشو بذاریم ..شیطان..خودشم مخلوق خداست دیگه.. 

 

یعنی شیطانم بنده خداست..چه بخواد چه نخواد..:)) 

 

ولی من مطمئنانم هیچ آدمی که شیطانو یا بدی رو الگوی خودش قرار بده احساس خوشحالی نخواهد کرد..اونا دارن خودشونو گول می زنن که خوشحالن وخوشبت.. مگه میشه بدی به آدم احساس خوبی بده! 

 

من خیلی از آدمایی رو که مثلا بد هستن دیدم یعنی مثلا از طریق بدی پول در میارن و... ولی همیشه و همیشه دیدم که ناراحتن حتی اگه میخندن.. حتی اگه به ظاهر می نوشن و مستن ولی ته چشماشون غمه..غم و ناراحتی .. اونا دارن خودشونو گول می زنن. اگه یه آدم خوشحال باشه تک تک سلولهای بدنش میخنده..بانشاطه..

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388 ساعت 10:55 PM

رایمر از برداشت زبان‌شناختی «مفهوم» (کانسپت) بهره می‌گیرد. همواره به یک نشانه، نشانگر، شمارشگر یا ابزار زبانی یا عرفی نیاز است. فردی که مفهومی از «حال و هوای بتهوونی» در ذهن دارد اولاً قادر است تا حالات و ویژگیهای معمول اصوات موسیقی بتهوون را تمیز بدهد و ثانیاً می‌تواند نامی خاص به آن ببخشد و ثالثاً می‌تواند هر بار که قطعه‌ای از آثار بتهوون نواخته می‌شود آن را شناسایی کند. این نگرش نگرش نمونه‌وار تفکر «تجربه‌‌گرا» است که بر این باور است که تجربه همواره تجربه‌ای حسی است یا اصلاً خود ادراک است. از نظر دیویی چنین مفاهیم تجربه‌محورانه‌ای «مفاهیم مرده‌اند و ناتوان از اجرای کنشی هماهنگ در موقعیتهای جدید. این مفاهیم، در معنای متقابل با آنچه علمی می‌خوانیمش، ”تجربه‌گرا“یند، یعنی صرفاً برآیند نتایج حوصله در شرایطی کم و بیش تصادفی هستند.»
منبع:

    http://www.anthropology.ir/node/978 

 

وقتی به اینجا رسیدم دقیقاْ احساس کردم که تجربه گرا هستم! شاید دقیقا مثالش همینجا بود چون من این مقاله رو بخاطر این انتخاب کردم که عکس موسیقیدان مورد علاقم یعنی بتهوون روش بود.. البته این عکس من رو متمایل به انتخاب مقاله کرد و دلیل اصلیش نبود.. 

بعد که داشتم تو حیاط دانشگاه قدم می زدم و فکر میکردم خوب حالا که تجربه گرایی زیاد خوب نیست یعنی ایرادش همینه که کمی منفعل میشی یعنی در هماهنگی با موقیتهای جدید در زندگی ناتوان میشی-- خوب چه کار میشه کرد که اینجوری نباشی و باز همش داشتم فکر میکردم که چطوری و این خوب یعنی بازم همون تجربه گرایی! در حالیکه اولین قدمش اینه که دیگه نگی چطوری! یعنی دیگه دنبال شناسائی از طریق تجربی نباشی.. یعنی همه چیزو نمیتونی تجربه کنی یا اینکه دنبال شناخت تجربی نباشی چیزی که برای من خیلی جالب بود این بود که دقیقا من برای شناخت مرگ خواستم اونو تجربه کنم شاید باور نکردنی باشه ولی من فقط برای اینکه بفهمم مرگ چیه در نوجوانی خودکشی میکردم که خوب نمی مردم در حالیکه وقتی یه انسان زنده ست مرگ میتونه جور دیگه ای در ذهنش باشه نه صرفا لمس کردنش..

 

=====+++++++++++++++++++++++++++=============-------------------- 

 یافتن یک دید اجمالی درباره حقیقت برتر(transcendent truth) نیاز انسان به معنا و مقصود را برای همان روز برطرف می کند نه برای آینده.تعقیب حقیقت و معنا همواره نیازمند فعالیت های جدید و زندگی اصیل(authentic )مستلزم جست و جوی دائمی فراغت است

 

 http://www.anthropology.ir/node/1111

وقتی اینو خوندم خیالم راحت شد که دیونه نیستم! چون همیشه فکر میکردم دقیقا همین برطرف شدن نیاز برای همان روز که خیلی برام اتفاق افتاده یعنی دیوونه ام!! بعدم یه نفس راحت کشیدم و با خیال راحت رفتم تو حیاط قدم زدم و فکر کردم..چون خیلی خوشحال شدم که احساس کردم اینکه آدم گاهی زیاد فکر میکنه دیوونه نیست.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388 ساعت 10:02 PM

گویی این فاصله ها خیال کوتاه تر شدن ندارند! 

 

وعده دل خوش کنک دیدار؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388 ساعت 10:51 PM

گاهی در خیابان که را ه می روم دلم می گیرد

وقتی به گل فروشی ها نگاه میکنم....دلم می گیرد.. وقتی که آزادی گلها را به یاد می آورم و به قفسه های گل فروشیها نگاه می کنم..دلم می گیرد

وقتی گنجشکهای کوچک را می بینم که از دود سیاه شده اند.. و باز خوشحالند که دانه ای می یابند تا "زنده " بمانند..دلم می گیرد

وقتی گربه ها را می بینم که از گرسنگی گوجه فرنگی میخورند.. و سرمای سوزان موهای تنشان را سوراخ می کند.. از صدای بوق ماشین ها چشمانشان درشت می شود از ترس و مانند یک گمشده دائم مشغول گشتن هستند.. گویی همیشه باید از چیزی بترسند.. دلم میگیرد

از این قفس بزرگ دلم می گیرد.. از این شهر بزرگ ..از این قفس بزرگ.. آنقدر دلم می گیرد که دیگر اشکهایم هم جاری نمی شوند.. فقط بغض میکنم و تلاش می کنم گریه کنم.. اما آنقدر دلم گرفته که به این راحتی باز نمی شود..حتی با اشک ریختن هم باز نمی شود.. وقتی اشک می ریزم هم باز دلم می گیرد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4    >>